عزای مادرانه

درخواست حذف این مطلب

حال روحی ام خوب نیست. هربار که به دیدار دخترم می روم، ل تر و ناامیدتر بر می گردم خونه.

برای یه مادر هیچ چیز سخت تر از اون نیست که ببینه تمام زحمتی که برای تربیت فرزندش کشیده،براحتی دستخوش تغییر شده. 

چیزهایی که برای ماها بی ارزش بوده، برای اون شده ارزش و مهم.

ولی  در مقابل تمام داشته و انگیزه های ارزشی که جزءفرهنگ خانوادگی مون بوده، از دست داده. عین عروسک خیمه شب بازی،کاملا شبیه قوم شوهرش شده. تحملش برام خیلی سخته.

انگار که عزیزم رو ازم گرفته باشند و تو هربار که به دیدنش می روی، روز به روز باهاش غریبه تر می شوی.


دلم می خواد دیگه نبینم ش.اما نرفتن هم مشکلی رو حل نمی کند که هیچ؛ بدتر مورد مواخذه هم قرار می گیرم.


عزای اون ده روز زایمانش رو گرفته ام. عزای اون ده روزی رو که باید هر دوتا خونه رو مدیریت کنم. نمی تونم دو تا بچه های خونه م رو دنبال خودم ببرم.نمی تونم هم کامل و با خیال راحت منزل دخترم بمونم.


کاش قبول می کرد به خونه ام بیاد و بعد که حالش بهتر شد، برگرده سر خونه و زندگیش.



اونقدر ازش آزرده شده ام که دلم خواهد هرچه زودتر بلیط رفتنم صادر بشه و بار زندگی رو زمین بگذارم  و بروم.


هم به صندوق عقب ماشین من زد .به شدت سرخورده شدم. برای کارم دلسرد شده ام. فروش هایم رو متوقف کرده ام.

با کمترین درخواست همسر هم عصبانی می شوم. 

درک نمی کنم که چرا این همه اتفاقات باید یهو و یک جا بر سرمن بیفتد....